اونروز صبح هم آقا حکمت الله معروف به حکی (حاج خانم اینجور صدایشان میکنند) مثل هر روز با زور از خواب بیدار شد . از پنجره نگاهی به خیابان انداخت و ماشین سفارت را دید که مثل همیشه منتظرش بود.
حاج خانم با صدایی شبیه به نعره از توی حال فریاد کشید : حکی امشب شام نداریم با خانمها دور هم جمعیم سفره ابولفضله. خودت شامو یه کاریش بکن.
حاج حکمت الله کمی دمق شد و غرولند کنان زیر لب گفت : بخوره تو سرتون اون سفره.
حاج خانم با لحنی کشدار پرسید : جااااان ؟
حکمت الله : هیجی با خودم بودم.
توی ماشین که نشسته بود همش فکر این بود شامو چکارش کنه. وقتی به سفارت رسید اول همه رفت پیش سفیر سلام بلند بالایی کرد و نامه های امضا شده را از روی میز برداشت و خواست به اتاق خودش بره که حاجی صداش کرد : - قربانی !
- جونم حاجی ؟
- یادته قبل اینکه مامور بشیم وزارت خارجه تو اطلاعات کی رییس برون مرزی بود؟
- نه حاجی به جون خودت یادم نیس دیشب شام چی خوردم.
- باشه مهم نیست . راستی این فکس هم تازه از تهران رسیده. خلاصه فرمایشات آقاست در مورد صدور انقلاب و توسعه آرمانهای امام.
- به دیده منت ما همیشه سرباز آقا هستیم. ...
کارهای روزانه و مسخره سفارت مثل هر روز تموم شد و حکمت الله داشت کم کم آماده میشد تا به سوی منزل راهی بشه. یک دفعه فکری مثل برق به سرش زد. وقتی سوار ماشین سفارت شد قبل اینکه راننده مسیرش را به سمت خونه کج کنه با دست به پشتش زد و گفت برادر جلوی اون فروشگاه لوازم ورزشی نگهدار یه کاری دارم. سریع از ماشین پیاده شد نگاهی به دور و بر انداخت. تکمه آخر یقه اش را باز کرد و به داخل فروشگاه رفت. خودشو به قسمت لوازم شنا رسوند سریع یک مایو قرمز با خالهای سفید سایز ایکس لارج برداشت و به سمت صندوق رفت. کارت اعتباری که سفارت در اختیارش گذاشته بود به صندوقدار داد و مثل برق پرید داخل ماشین و به راننده گفت سریع برو به سمت منزل ...
ادامه دارد...
حاج خانم با صدایی شبیه به نعره از توی حال فریاد کشید : حکی امشب شام نداریم با خانمها دور هم جمعیم سفره ابولفضله. خودت شامو یه کاریش بکن.
حاج حکمت الله کمی دمق شد و غرولند کنان زیر لب گفت : بخوره تو سرتون اون سفره.
حاج خانم با لحنی کشدار پرسید : جااااان ؟
حکمت الله : هیجی با خودم بودم.
توی ماشین که نشسته بود همش فکر این بود شامو چکارش کنه. وقتی به سفارت رسید اول همه رفت پیش سفیر سلام بلند بالایی کرد و نامه های امضا شده را از روی میز برداشت و خواست به اتاق خودش بره که حاجی صداش کرد : - قربانی !
- جونم حاجی ؟
- یادته قبل اینکه مامور بشیم وزارت خارجه تو اطلاعات کی رییس برون مرزی بود؟
- نه حاجی به جون خودت یادم نیس دیشب شام چی خوردم.
- باشه مهم نیست . راستی این فکس هم تازه از تهران رسیده. خلاصه فرمایشات آقاست در مورد صدور انقلاب و توسعه آرمانهای امام.
- به دیده منت ما همیشه سرباز آقا هستیم. ...
کارهای روزانه و مسخره سفارت مثل هر روز تموم شد و حکمت الله داشت کم کم آماده میشد تا به سوی منزل راهی بشه. یک دفعه فکری مثل برق به سرش زد. وقتی سوار ماشین سفارت شد قبل اینکه راننده مسیرش را به سمت خونه کج کنه با دست به پشتش زد و گفت برادر جلوی اون فروشگاه لوازم ورزشی نگهدار یه کاری دارم. سریع از ماشین پیاده شد نگاهی به دور و بر انداخت. تکمه آخر یقه اش را باز کرد و به داخل فروشگاه رفت. خودشو به قسمت لوازم شنا رسوند سریع یک مایو قرمز با خالهای سفید سایز ایکس لارج برداشت و به سمت صندوق رفت. کارت اعتباری که سفارت در اختیارش گذاشته بود به صندوقدار داد و مثل برق پرید داخل ماشین و به راننده گفت سریع برو به سمت منزل ...
ادامه دارد...