تصاویر به دار آویختن آخرین محکوم به اعدام را نگاه میکنم و با خودم میگویم اگر من هم در حال عبور از خیابان بودم و متوجه برگزاری این مراسم میشدم آیا توقف نمیکردم و به نظاره نمینشستم مانند دها هزار نفری که با اشتیاق، کنجکاوی، نفرت یا هر چیز دیگری منتظر تماشای این مراسم منزجر کننده هستند؟ از خودم بدم میآید وقتی میبینم تصاویر به دار کشیدن مجرمان را با ولع نگاه میکنم بدون آنکه حتی یکی را از دست بدهم. نمیدانم چه حسی در وجودم مرا به این سو میکشد؟ شاید من هم مانند شما بیمارم همه ما بیماریم. همه انگشت اتهام را به سوی نظام و سیستم جکومتی آن نشانه میرویم. ساده ترین کاری که میتوان انجام داد. وقتی چنین نمایشی این همه مشتاق دارد چرا نباید آنرا به بهترین وجهی برگزار کرد.
ای هموطن من هم مانند تو بیمارم. من هم اگر میتوانستم به تماشای زنده این نمایش میرفتم. هنوز هم تمامی تصاویر و فیلمهای به دار آویختن مجرمان این چند روز را نگاه میکنم و هر بار حالم بدتر میشود.
اما نمیدانم چه چیزی مرا به این سو میکشد شاید اولین جرقه آن زمانی بود که کودک بودیم و با کنجکاوی و اشتیاق مراسم سر بریدن گوسفندان نذری را نظاره میکردیم. وقتی خون فواره میزد و حیوان بی زبان نعره میکشید. ما حسی متفاوت را تجربه میکردیم و ترس و هیجانی نا شناخته درونمان رخنه میکرد.
شب در بستر خواب به قربانی و دست و پا زدندش فکر میکردیم و کابوس آن تا روزها ما را رها نمیکرد. اما باز هم در مراسم قربانی دیگری با اشتیاق و تجربه حسی دیگر به نظاره میرفتیم.
هموطن! من؛ تو؛ ما؛ بیماریم، از اینکه جان کندن جانداری را ببینیم حسی درونمان ارضا میشود. نمیدانم چیست اما بیماریم. و من از این بیماری خود در عذابم اما میدانم همین لحظه که نوشتنم تمام شود باز هم جان دادن محکومی دیگر را بر سر چوبه دار به نظاره خواهم نشست. شاید هم به خشونت معتادیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر