۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

بس کنیم ضجه های بی خاصیتمان را بر جوانی که سر بر شانه جلاد خود گذارد وقتی به پای چوبه دار میرفت 
بس کنیم فغان و ناله های بی خاصیتمان را.
بر خودمان بگرییم که در این هوای آلوده از دروغ و نیرنگ و ترس و بی خیالی دچار مرگ تدریجی هستیم
بر خودمان نفرین کنیم که به  بدبختی و رخوت عادت کرده ایم نه بر جلادی که صحنه گردان نمایش دلخواه ماست.
بر خودمان افسوس خوریم که همه به فکر دزدیدن و زور گیری از یکدیگریم
آن جوانها هر جا که باشند اکنون حال و روزشان از این جهنمی که ما در آن هستیم بهتر است.
روزگارشان از این لجنزاری که ما گرفتار آنیم بهتر است. 
دلم میسوزد برای آن قاضی که با بیتفاوتی و شوق تماشای جان کندن انسانی بر بالای دار که در وجود تک تک ماست قلم به دستش میدهیم تا به نیابت از تک تک ما امضایش را بر پای حکم بنشاند و آنگاه با لذت به تماشا بنشینیم و بعد قاضی را نفرین کنیم و خود را پاک بدانیم.
دلم میسوزد برای آن جلاد که همگی طناب دار را به دستش میدهیم تا بر گردن آن جوان بیندازد و آنگاه ناسزایش گوییم و در دل کیفور شویم.
کافی است این ژستهای روشنفکری و حقوق بشری. هنوز هم در این دیار وقتی قصاب چاقوی خود را بر گلوی گوسفندی میکشد تا آنرا قربانی کند، هزاران مشتاق به تماشای پاشیدن خونش بر کف خیابان مینشینند و با شوق دست و پا زدن آن نگونبخت را تماشا میکنند. پس چرا متعجبیم از حکم قاضی و کشیدن چهار پایه به دست جلاد و برپایی این نمایش مشمئز کننده در میادین شهر.
جان کندن انسان  بر بالای چوبه دار برای این مردم کمتر شور و هیجان از دست و پا زدن گوسفند ندارد. بر قاضی و جلاد خرده نگیرید ؛ آنها عصاره همه ما هستند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر